تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند به طریق گرو و وام به چار و ناچار
چون بداند برود خاک کند بر سر او جامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق صوفیی گردد صافی صفت بی آزار
یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند شکرابت دهد او از شکر آن گفتار
همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند که بگویی تو که لقمان زمانست به کار
تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری آفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار
هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار وان دغل هست در او نفس پلید مکار
چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند جمله گفتند که سحرست فن این طرار
چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله برویم از کف او نزد خداوند کبار
صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
چو از او داد بخواهیم از این بیدادی او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
که اگر هیبت او دیو پری نشناسد هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
برهندی همه از ظلمت این نفس لایم گر از او یک نظری فضل بتابند بهار
خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است بس از او برخورد آن جان و روان زوار
1094
پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر
کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر
تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی هست منصور جان را هر طرف دار دیگر
جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر
جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر
شطرنج...
ما را در سایت شطرنج دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: fatemeh
بازدید: 216
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 4:04